تبليغاتX
شمع سوخته
در انتظار پایان انتظار
كل بازديدها:
افراد آنلاین:


شمع سوخته








تو نسیمی به سرا پرده گل های بهـــــــــار

نو بهــــــــاری و به دامان تو بنشسته هزار

بـــــه هوای تـــو بیرون آمده از خـــانه خود

جز من دلشده امـــروز دو صد عــاشق زار

منم آن غنچه که گر بر سر من دست کشی

می شوم باز و کنم جان به فدای تو نثــــــار

ممنون از دوست گلم مهشید جان 

+ نوشته شده در  86/08/03ساعت 16:23  توسط علی  | 


بودنم را با تو بودن می خواهم

که در بی تو بودن

ثانیه ها چونان دشنامی زهر آگین

مرا آماج خود قرار می دهند

و ندیدن لبخندت

کابوس لحظه هایم می شود

وزیدنت را بر من از سر بگیر

بگذار جاودانگی سراسر وجودم را تسخیر کند

و وجودم با یک کلمه معنی شود.

+ نوشته شده در  86/07/29ساعت 22:48  توسط علی  | 


مرا به یاد خواهی آورد

آنچنان که باران غبار را از سنگ قبر کهنه ای می شوید

تا نام فراموش گشته ای بدرخشد

از پس سالها

مرا به یاد خواهی آورد

+ نوشته شده در  86/07/29ساعت 22:46  توسط علی  | 


اما ساقی اما ساقی

اما ساقی برس به دادم

اونی که دل و دینمو برده خیلی وقته نکرده یادم

اما ساقی

ببین چگونه سیله اشکم شده روونه

درد جان سوزمو به جز تو به خدا هیشکی نمیدونه

اما ساقی

برو طببیب دل بیمارمو بیار

بگو عاشقش خیلی غریبه

مرده از درد انتظار

اما ساقی اما ساقی اما ساقی

برس به دادم

اونی که دل و دین مو برده خیلی وقته نکرده یادم

+ نوشته شده در  86/07/20ساعت 23:43  توسط علی  | 


 ما هیچ وقت نمی تونیم در مسند قضاوت قرار بگیریم

 حتی کسی را که میبینیم اشتباه می کند نباید سرزنش کنیم !
 شاید این اشتباه از دید ما غلط باشد
هرکسی به قدر ظرفیت و تکامل خودش باز خواست میشود
عیب رندان مکن ای ذاهد پاکیزه سرشت
که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت
من اگر نیکم اگربد ، تو برو خود را باش
هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت.
نتیجه این تفکر اینست که به هیچ عنوان ازدست کسی نباید ناراحت شد!

 و باید بدون هیچ توقعی محبت کرد.
زندگی دقیقا مثل آیینه هست

 هر کاری بکنیم عین آن به خودمان برمی گردد!

+ نوشته شده در  86/07/15ساعت 23:27  توسط علی  | 


لحظهء به تـو رسـیـدن یه تــولد دوبـــاره س  

     شهرچشم تورو داشتن یه غروب پرستاره س

   خواستن دستــای گرمت مث ماجرا می مونه

            برق المــاسای چشــمت مث کیمیا می مونه

      اگه تو قسمت من شی  می زنم یه رنگه تازه

             اسم من کنار اسمت قصرخوشبختی می سازه

            زیر چتر لمس دستات میشه تا خدا رها شد

                  می شه رفت تا آسمونا شاید اون بالا خدا شد 

                بــا تـو غم رنگی نـداره زندگی شهر فرنگه

                       از تو قلعهء نگــاهت رنگ غصه ام قشنگـه

                  سهم هرکسی که باشی خوش بحال روزگارش

                            پایـیـزو زمستوناشم میشه هم رنگ بهارش

                      شعلهء آتیش چشمات یه چراغونی زیباست

                               لحظهء به تو رسیدن بهترین لحظهء دنیاست

                          بــا یـه لبخند طلائیت همهء دنیــا می لرزه

                                    آرزوی تو رو داشتن به همه دنیا می ارزه

                               روی انگشتـر شــعرم قیمتی تـرین نگینی

                                      دوست دارم واسه همیشه روی چشم من بشینی

 

+ نوشته شده در  86/07/15ساعت 23:20  توسط علی  | 


سلام به همگی

من دوباره علی رغم میلم اومدم

واقعا شرمنده کردین منو بابا  تو رو خدا اینقدر درخواست نکنین ادامه بدم

اما  بازم چشم  من به حرف شما دوستان گلم میکنم ادامه میدم  اما نه توی این وبلاگ  میخوام یه وبلاگ دیگه افتتاح کنم  اما نمیدونم موضوعش چی باشه؟؟؟

موضوعش رو شما برام انتخاب کنین همین عشق باشه یا چیز دیگه

فقط ازم نخواین که از این وبلاگای همه چیز دار بزنم که اصلا خوشم نمیاد   فقط یه موضوع

منتظر نظراتتون  هستم

با امید به اینکه بتونیم با همدیگه دوباره جمع خوبی رو داشته باشیم

موفق باشین

+ نوشته شده در  86/07/15ساعت 23:17  توسط علی  | 




نظر ندی و بری حلالت که نمیکنم هیچ

دعا می کنم همسرت کچل بشه

دیوانه وار دوستت دارم عشق من
+ نوشته شده در  85/09/13ساعت 15:5  توسط علی  | 


اگه مي دونستي چقدر تنهام هميشه برام اشک مي ريختي

اگه مي دونستي هميشه اشک مي ريزم هيچوقت تنهام نمي ذاشتي

+ نوشته شده در  85/08/13ساعت 19:0  توسط علی  | 


در خواب ناز بودم شبی

دیدم کسی در میزند

در را گشودم روی او

دیدم غم است در می زند

ای دوستان بی وفا

از غم بیاموزید وفا

غم با آن همه بیگانگی

هر شب به من سر می زند

+ نوشته شده در  85/08/06ساعت 22:44  توسط علی  | 


می خانه اگر ساقی صاحب نظری داشت

می خواری و مستی راه و رسم دگری داشت

من آن خزان زده برگم که باغبان طبیعت

برون فکنده ز گلشن به جرم چهره زردم

+ نوشته شده در  85/08/04ساعت 23:4  توسط علی  | 


به يادت يه قطره اشک چکيده روي گونه هام

جاي بوسه هاي تو خالي بر لبام

دل تو خراب و ويرونه بشه,مثه من عاشق و ديوونه بشه

بي تو دل داره باز ديوونه ميشه,همدم ساغر و پيمونه ميشه

ريشه جون رو به آتيش ميکشه,دل ديگه مثل يه ويرونه ميشه

+ نوشته شده در  85/07/28ساعت 17:52  توسط علی  | 


گر نرفتم هر دو پايم بسته بود تيشه گر افتاد دستم بسته بود هيچ كس دست مرا وا كرد ؟ نه

فكر دست تنگ ما را كرد ؟ نه

هيچ كس از حال ما پرسيد؟ نه

هيچ كس اندوه ما را ديد ؟ نه

هيچ كس چشمي برايم تر نكرد هيچ كس يك روز با من سر نكرد هيچ كس اشكي براي ما نريخت هر كه با ما بود ا ما

مي گريخت.

+ نوشته شده در  85/07/28ساعت 17:41  توسط علی  | 


گاهی سخته گفتن آنچه درون ماست. گاهی سخته قبول آنکه عاشق شدی

خدایا دیگر طاقت دوری و انتظارم نیست اگر باز هم …. اگر باز هم او …...........

قلبم خسته است خسته تازه التیام یافته روزی میرسد که دیگر وصله ای به آن نتوان کرد آن وقت چه کنم خدایا حرفهایت هنوزم دلم را می لرزاند اکنون دیگر می توانم بگویم که قلبم نزد توست آن دورها

اما چه نزدیک من دیگر چه دارم که بمانم؟! همه چی در دست توست…. برای کسی که میدونه چقدر دوستش دارم

+ نوشته شده در  85/07/27ساعت 16:9  توسط علی  |